تبليغاتX
انتظار شیشه ای
همه چیز از قلب تا مغز
اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبدسبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 9:10  توسط فریماه  | 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 8:42  توسط فریماه  | 

یادته ....

چند سال پیشو میگم 10-12سال پیش

 اون موقع که صدای هیچ  سازی رو به جز دل تنگی  و سکوت نمی شناختم

 و هیچ تعریفی از خودم جز یک کالبد خسته و یخی نداشتم

 تنها سرمایم یه حسی بود که حس میکردم همجنس زمین و زمینی ها نیست

.یه خلاء، خلئی که با هیچ چیزی نمی تونستم پرش کنم.

یه حس تنهایی که مطمئن بودم ریشه تمام غزل های زندگیمه!

زندگی چیزی که فقط با خدا و خودم و تنهایی هام تعریفش میکردم.

یه دنیایی داشتم که تمام داشته هاشو اون جور که دلم میخواست

نقاشی می کردم همه چی یا رنگ نداشت مثل آب!، یا سفید بود مثل برف!

دلم شکسته بود از سنگینی غصه ،

دستهای کوچیکی داشتم اما قلب بزرگی تو سینم می تپید، که با هر تیک تاکش منو میبرد به فردایی که آرزوشو داشتم

 تا به امید اون فردا بتونم تمام اون زخمارو تحمل کنم.

با همه چیز میساختم فقط به امید یه چیز !

اونم انتظار شیشه ای بود که لابه لای تیکه های دلم تو اون روزای بچه گی پیدا کرده بودم و پیش خودم قایمش کرده بودم که مبادا نفرین روزگار ازم بدزده!

دلم شکسته بود اما اون انتظار تونسته بود این چینی شکسته رو پیوند بزنه.

انتظاری که آهنگی بود برای آواز دلتنگیهام ،

خورشیدی بود تو صفحه سیاه نقاشی

 و پنجره ای بود تو کلبه تاریک زندگیم.

امروز از اون روزا خیلی می گذره

آره!

دستانم بزرگ شده، اما قلبی که تو سینم می تپه کوچیکه !

ساز قلبم دیگه کوک نداره

میزنه اما دیر دیر و  آروم

دزدید ،

روزگارو میگم

نه اون انتظار ،بلکه تمام امید و آرزوها مو

به تاراج برد

حالا دیگه فقط یه صدای خسته ازم باقیه با یه تنهایی

تنهائی که :

تو وجودم یه مزرعه ای ساخته از تمام آرزوهای حسرت زده

امروز میخوام صدات بزنم شاید فردایی نباشه و

امروز آخرین فردا باشه برای تمام دیروزهایم

شاید امروز صدای خستم بتونه فاصله بین من و تو رو بدزده

میخوام صدام کنی سالهاست که صدای طنین اندازت

رو نشنیدم

شاید نفسهات بتونه برام فردایی بسازه

فردایی که توش من و تو و خدا باشیم

و یه تنهایی باشه برای من و تو!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 9:43  توسط فریماه  | 

شک ندارم که ملکوت در دستهای تو جا می گیرد و عشق برای شکوفا شدن از کنار کوچه تو می گذرد.ای شبیه روزهای نیامده!ای شبیه کودکانی که صد سال دیگر در جوار باغهای البالو خواهند زیست!یک بار نام مرا در صبحدم تلفظ کن تا کبوترانه به سویت پر بکشم. نام تو شباهنگام در رویاهای من قدم میزند.یک شب در کنار ه های قلب من زمزمه کن تا شعله حرفهایت خاکسترم کند و فردا ققنوس وار سر از خاکستر خویش برارم. صدای همه قناریها را در حنجره ام جمع می کنم و انقدر برایت اواز می خوانم تا بمیرم.............

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 9:35  توسط فریماه  | 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گویید دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 9:33  توسط فریماه  | 

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساس ات مي کنم و احساس مي کنم تو هم همين احساس را داري.

دوري، فاصله و فضا بين ماست
و تو اين را نشان دادي و ثابت کردي
نزديک، دور، هر جايي که هستي
و من باور مي کنم که قلب مي تواند براي عشق  بتپد

يک باره ديگر در را باز کن
و تو اينجا در قلبمي
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد


عشق ميتونه يه بار ما رو لمس كنه و تا آخر عمر ادامه پيدا كنه
و تا وقتي كه ما يكي هستيم نميتونيم بذاريم بره
و اين عشق مي تواند براي هميشه باشد
و تا زماني که نمرديم نمي گذاريم بميرد

عشق زماني بود که من تو را دوست داشتم
و واقعا  تو را در کنارم  و آغوشم داشتم
در زندگي من،ادامه خواهد داشت

نزديک، دور، هرجايي که هستي
من باور دارم که قلب هايمان خواهد تپيد
يک باره ديگر در را باز کن
و تو در قلب من هستي
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد تپيد  

تو اينجا هستي، و من هيچ ترسي ندارم
 و مي دانم قلبم براي اين خواهد تپيد
ما براي هميشه باهم خواهيم بود
تو در قلب من در پناه خواهي بود
و قلب من براي تو خواهد تپيد
و خواهد تپيد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 9:32  توسط فریماه  | 

 روزي هزار بار بر صفحه دل بنويس:

 ميان بودنش و نبودنش تنها يك حرف فاصله است!

 به همين سادگي و من روز و شب جريمه سنگين رفتنت را پرداختم

و جز دل كه روزي هزار بار خراش افتاد

 كسي نفهميد كه از بودنت تا  نبودنت فاصله تا بي نهايت بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 10:30  توسط فریماه  | 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم

 وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم

وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم

وقتي اوتمام شد من اغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي کردن

مثل تنها مردن....

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 10:28  توسط فریماه  | 

چه شد كه دستانت از من جدا گشت

گرمي صورتت را حس نمي كنم

شبنم چشمانم ارام نمي نشيند

مي خزند وتا نوك كوه مي گريند

چه شد كه برق چشمانت

براي چشمانم

سوي فانوسي بيش نشد

چه شد كه لحظه ها گريستند

در تاريكي ثانيه

و من و تو

هنوز هم دوستت دارم

مثل هميشه

شايد سرختر از هميشه

ابري ترين اسمان دلم را

خوب شد نديدي

دل صداقت مي شكست اگر

دوستي مان افسانه بود

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 11:49  توسط فریماه  | 

عشق را تنها تو مي سرايي

اشكهاي شمع را فقط تو پاك مي كني

و در شبي نه چندان تيره

مهتابم را بوسه خواهم زد

و به دنبالت رها خواهم شد

دستانت را مي گشايي

چون پرواز

مي ترسم از ابهت نخوت

از احساس لحظه

و همچنان چون هميشه تو را

از پشت كوچه هاي تاريك

سردر گمي صدا مي زنم

اغوشت باز است

و بودنتت غريب تيرگي

چشمانم را به خواب مي برد

و دستانت را در غباري مه الود

دور مي شوند

دور و دورتر

امشب نرگسي خواهم كاشت

در سبزترين باغچه عرفان

بهترين معناي دلتنگي را

در دفتر انشاي غروب خواهم نوشت

و دستان تو همچنان دور از من

در بهشتي از رويا

تنها عطر دستانتت را

مي بويم

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 11:46  توسط فریماه  |